تبليغاتX
 دل نوشته های تنهایی من...

کوتاه از شعر...

دلم جز مهر مهروان طریقی بر نمی گیرد

ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس آهوی وحشی را از این بهتر نمی گیرد...


رواق منتظر چشم من آشیانه ی توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست...


مثل آواز خوش یک دوره گرد

کاش می شد ،

زندگی را دوره کرد...


 

نوشته شده توسط هستی در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 15:25 موضوع | لینک ثابت


فقط خدا منو ببخشه....

سلام ببخشید اینقدر دیر به دیر آپ می کنم...

خیلی دلم گرفته...چه قدر حرف واسه گفتن دارم حرفایی که تو دلم دارن فریاد می شن...

دلم خیلی براش تنگ شده بود...باورتون نمی شه اوایل اردیبهشت دیده بودمش...البته برا کمتر از یک ثانیه ۱ماه قبل از فاصله ی دور دیدمش...پارسال این موقع ما با هم بودیم ... بهم گفت پارک لاله جشنه...تو هم بیا منم قبول کردم ولی بعد بهش زنگ زدم گفتم دیر می شه...امسال هم به این امید که اون می یاد پارک لاله زنگ زدم به دختر عموم گفتم ازش بپرس ساعت چند مراسمه؟اونم گفت بهش بگو بیاد کانون فاطمیه...منم رفتم ...باورم نمی شد که دیدمش...باورم نمی شد می تونستم نگاش کنم...نگاش می کردم و اشک از چشام جاری می شد...فقط ۳یا۴ تا زن بودیم...مراسم هنوز شروع نشده بود که من برگشتم...مراسم دیر شروع می شد...امام زمان به من هدیش رو داد ولی دعوتم نکرد که تو مراسمش باشم...فقط از همون اول که مداحی گذاشته بودن شنیدم...البته مجبور بودم بیام چون بابابزرگم گفته بود پنجاه بارم زنگ زدن بابابزرگم خیلی حساسه...

خدایا شکرت...

...

امروز سر یه مساله ای باید به یاس زنگ می زدم یعنی از خیلی قبل تصمیم گرفته بودم و لی می ترسیدم دیشب هم یه اتفاق دیگه باعث شد...از یه مشاور مذهبی پرسیدم گفت اشکال نداره تا امروز که بهش زنگ زدم باورتون نمی شد...چه جور حرف زدم یکی دیگه شده بودم اینقدر صدام می لرزید...که نمی تونستم نفس بکشم...حتی باهاش احوالپرسی هم نکردم...اون بیشتر از من حول شده بود...۲ دقیقه هم حرف نزدیم...داشتم می مردم...احتمالا حرفام ناراحتش کرده...ولی باید زده می شد...پای زندگی دیگران در میون بود...بعد هم کلی گریه کردم رفتم پیش اون مشاور و باز ازش پرسیدم اشکال نداشت...گفت نه...دلم خیلی گرفته این هفته اصلا درس نخوندم...بلعکس هفته ی قبلی البته جمعه که رفتم دریا شنا کردم بعد شب زیر کولر مریض شدم...شنبه هم که تصادف کردم...بعدش هم که رفته بودیم بیرون تا دیشب...امروز هم که تمرکز نداشتم..حالا من موندم یه دل دیوونه...خیلی حرفا داشتم بهش بگم...ولی نتونستم...زبونم رو قورت داده بودم...خدایا بهم کمک کن...

راستی می خوایم بریم مشهد هر چند می خوره به ماه مبارک...آخه بلیط گیر نیمود...الانم پرواز مستقیم پیدا نشد اول می ریم تهران بعد هم مشهد...من و داداشم و خالم ومامان بابام....

خوشحالم که امام رضا طلبیدتم....خیلی خوشحالم...احساس کردم خدا بخشیده ما رو که هم من رو امام رضا طلبید هم یاس رو...اونم ماه قبل رفت...

خداوند می فرماید:

اگر بندگانم بدانند که چه قدر مشتاق آنانم جان خواهند داد....

ولی ما این قدر ناشکریم...

قرار بود بریم کیش ولی چون باز پرواز مستقیم گیر نیومد این رو دیگه کنسل کردیم...بهتر توی این گرما کیش مزه نمی ده...

در جوانی با خدا بودن خوش است...


 

نوشته شده توسط هستی در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 19:3 موضوع | لینک ثابت


چاه هم با من و تو بیگانه است...

به که باید دل بست

به که شاید دل بست

سینه ها جای محبت همه از کینه پر است...

هیچ کس نیست که فریاد ر از مهر تو را گرم پاسخ گوید....

نیست یک تن که در این راه غم آلود قدمی را به محبت پوید...

خط پیشانی هر جمع خط تنهایی است...

خنده ها می شکفد بر لب ها

تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی..

از وفا نام مبر آن که وفا خواست کجاست...

سخن از عشق مگو...

عشق کجاست؟

دوست کجاست؟

گل اگر در دل باغ بر تو لبخند زند

بنگرش لیک مبوی...

دست گرمی که به همه عمر بفشارد دستت را به همه عمر مخواه...

در دل چاه اگر سر کنی یا از سر غم آه کنی

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب کند....

درد خود را در دل چاه مگو...چاه هم با من و تو بیگانه است...

راستی یه سوال:

عکس چه جوری می ذارن توی وبلاگ...آهنگ چه طور؟

 


 

نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت


و این جوری گذشت....

سلام

به قطره قطره اشک تو خدا نظاره می کند

به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی...

نمی دونم چرا حوصله ام نمی شه در بار این باره بنویسم...

هر جا می گم یاس منظورم عشق

 خلاصه ارتباط ما شروع شد اول مسیج بعد تلفن و چند بار هم همدیگه رو دیدیم یادش بخیر...با ماشینش چند بار اومد دنبالم یادمه می رفتم عقب می نشستم خودم رو می چسبوندم به در بهم می گفت لا اقل بیا این ور تا از تو آینه ببینمت ولی من تکون نمی خوردم من که می تونستم نگاش کنم...بعد مستقیم می رفتیم تا سر کوچمون...یکی دو بار هم از یه مسیر دیگه رفت تا از کنار دریا رد بشیم که راهمون شاید حدود ۵ دقیقه دورتر می شد دیدار های ما خیلی کم بود...چند روز بود رفتار مامانم خیلی تغییر کرده بود...گفت یه نفر زنگ زده خونه یه چیزیایی گفته ولی نگفت در مورد چی؟خلاصه من فهمیدم که در مورد ما بوده و تصمیم گرفتم خودم همه چی رو بگم بگذریم که چه روزهایی بود.... وچه بر من و یاس گذشت....ما به هم قول دادیم که از لحظه ای که من به مامانم گفتم د یگه هیچ ارتباطی با هم نداشته باشیم روز نج شنبه ۲۵ آذر مصادف با ۱۵ ذیقعده من و یاس و دختر عموم هر ۳ روزه گرفتیم و به مامانم گفتم البته خودش به صورت اتفاقی اول شروع کرد خلاصه دعوا شد و مامانم زنگ زد به یاس و به اونم یه چیزایی گفت البته با نرمی و لی حرفاش خیلی تلخ بود  و تحقیر آمیز

مامانم به بابام چیزی نگفت گفت واسه این نمی گم چون اون آرامش داره و نمی خوام آرامشش رو بر هم بزنم...مامانم تو اون مد ت فتارش باهام بد بود مامانم اون موقع باردار بود هنوز داداشم دنیا نیومده بود...موبایلم هم ازم گرفت...و ما به همه گفتیم که به خاطر درسم بوده و حتی به بابام....بالاخره مامانم مجبور بود که رفتارش باهام خوب بشه زمان گذشت و همه چیز حل شد تا اینکه مامانم به بابام گفت...گفت که اون شک کرده...من ولی حرفش رو باور نمی کنم...چون بابام رو می شناسم...اگه می خواست شک کنه همون موقع می کرد نه بعد از چهار ماه....مامانم قبل از عملش (برا زایمان) همه چیز و بهش گفت...بابام هیچی نگفت رفتارش تغییر کرد و مثل مامانم بعد از مدتی شد مثل سابق...

ولی این وسط من روز به روز دلتنگ تر می شم....من موندم و یه تنفر که مامان بابام نسبت به یاس پیدا کردن...البته خود کرده را تدبیر نیست...

من خوشحالم از اینکه دیگه ولی گناه نمی کنیم...از اینکه مردونه رو قولمون وایسادیم...اینکه هنوز عاشق همیم...اینکه خداپشت پناهمونه...خدایا شکرت...

دل داده ام برباد

بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی

شیرین تر از فرهاد....

به نظر شما چطور می شه که مامان بابام نظرشون برگرده؟


 

نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت


این قصه سر دراز دارد...

چه خوش صید دلم کردی

بنازم چشم مستت را

که کس آهوی وحشی را

از این بهتر نمی گیرد...

اول از همه شرمنده...نمی دونم چرا حسش نبود...منو ببخشید...

هر جا می گم یاس منظورم عشقمه

از خوزستان رفتنمون سه ما گذشته بود که شنیدم می خوان برن مشهد...به مامانم گفتم می دونستی دخترعموم این ها با یاس می خوان برن مشهد...مامانم گفت اگه می خوای تو هم برو....وااااااااااااای اصلا این باور کردنی نبود....مامانم خودش به من بگه برو...زنگ زدم به دختر عموم گفتم منم می خوام بیام...همه خوشحال بودن....تو این بین خیلی اتفاقا افتاد چند بار سر چند تا قضیه ی مربوط به سفرمون یاس از دختر عموم خواسته بود که من بهش زنگ بزنم ولی هر چند بارش علی رغم اصرار دختر عموم من قبول نکردم و این باعث دلخوری هر دوشون شده بود...(اگه همیشه این جور می موندم دیگه این مشکلات رو نداشتیم)ولی به هر حال اینها همه گذشت و ما بالاخره راهی مشهد شدیم....باور کردنی نبود...ما 15 روز حدودا با هم بودیم...البته سختی های زیادی کشیدم...ولی به خاطر امام رضا و یاس همه ی اون سختی ها شیرین شد...خلاصه زمان گذشت نمی شه همه چیز رو گفت....10 ماه بعد با یه  sms اشتباهی که می خواستم به دوستم بفرستم ولی اشتباهی اون رو واسه دختر عموم فرستادم دختر عموم فهمید که من هم به یاس علاقه دارم...و این شد که دختر عموم علی رغم اینکه قسم خورده بود که به یاس از عشق و علاقه ی من حرفی نزنه یه شب دلش براش می سوزه و می گه که هستی هم تو رو دوست داره....

ادامه بماند برای بعد...

عشق چون پر کشد از سوی ما

جمله خرابات شود کوی ما...


 

نوشته شده توسط هستی در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 13:13 موضوع | لینک ثابت


بازی زندگی...

عقل پرسید که دشوار تز مردن چیست؟

عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است...

 

سللام می خوام کل قضیه ی عاشقیم رو براتون بگم....

اول اینکه یادتون باشه هر وقت گفتم یاس منظورم عشقمه...

قرار بود با دختر عموهام بره خوزستان منطقه جنگی دوم دبیرستان بودم... یاس سال قبلش توی منطقه با دختر عموم آشنا شده بود من اون موقع اصلا ازش خوشم نمی یومد یاس توی دفتر بابام کار می کرد...نه من و نه مامانم دوستش نداشتیم و بلعکس ما بابام علاقه ی فوق العاده ای نسبت بهش داشت من و مامانم زورمون می گرفت و اصلا ازش خوشمون نمی یومد چون همیشه کنار بابام بود... ولی همیشه می گفتیم خیلی پسر سنگینیه...دختر عموم اصرار داشت منم بیام من رفتم تا یه نقطه ضعف از یاس پیدا کنم و دیگه تا دختر عموم خواست تعریفی ازش بده من بگم که اون این جوریه ولی ....

خلاصه بالاخره بعد از کلی التماس به مامانم کلی هم گریه و زاری مامانم قبول کرد که منم برم...رفتیم دنبال یاس با بابام و مامانم و بعد همگی با هم رفتیم خونه ی دخترعموم اینها فرداش هم رفتیم منطقه...ولی من توی منطقه تازه شناختمش و تموم اون ذهنیاتم برعکس شد....یاس فوق العاده بود...عاشقش شدم...یه نفرت حدودا سه ساله به عشقی ابدی تبدیل شد...این عشق تو دل خودم نگه داشتم و تا حتی یک سال بعدش هم می گفتم من از یاس خوشم نمی یاد...بالاخره سفر چهار روزه ی ما تموم شد...وقتی خواستم از خوزستان برگردم دو غصه ی بزرگ داشتم یکی اینکه می خوام از شهدا جدا شم...من عاشق منطقه شده بودم و یاس هم هدیه ی شهدا به من بود...وغصه ی دومم هم دوری از یاس بود ...

برگشتیم....

من موندم دلتنگی...من موندم و یه دل عاشق و یه چشمی که هر لحظه منتظر دیدارش بود و یه گوشی که واسه شنیدن خبری از اون هر کاری می کرد....

بقیه ی این ماجرا بماند برای آپ بعدی...

 

بر غنچه ها نوشتند لطفا گلی نچینید

اما چه سود طوفان خواندن نمی توند...

 


 

نوشته شده توسط هستی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 0:10 موضوع | لینک ثابت


یه شروع...

صدق در سنه ی هر کس که چراغ اندوزد

از دهانش نفس صبحدم آید بیرون...

سلام ...

دیشب یه تصمیم گرفتمیه تصمیم که از نظر خیلی ها ساده است ولی برای سخته خیلی سخت...

 

تصمیم گرفتم دیگه با کسی دردودل نکنم این با رو حیه ی من اصلا جور نیست...من آخه همیشه تنها بودم...

دقیقا 17 سال و 6 ماه نه خواهر داشتم و نه برادر...پدر ومادرم هم هر دو شاغل بودن پس تنهایی می شد جز لاینفک زندگی من...ومن تو بین اینها یه روحیه ی فوق العاده اجتماعی وپر انرژی داشتم و صد البته احساساتی...

و این نیازها رو تنها می تونستم  با دوستای زیادی که در اطرافم بودن پر کنم...اهل هیچ خلافی هم نبودم...دنیام رو با دوستام پر می کردم...واسه همین عادت داشتم با دوستام دردودل کنم...

ولی حالا تصمیم گرفتم دیگه این کارو نکنم...نه با دختر عموهام ونه با دوستام و نه با هیچ آشنای دیگه ای ...همه ی حرفام رو اول به خدا بگم بعد بیام و تو این وبلاگ بنویسمشون....

من دوستای خوبی داشتم ولی احساس می کنم تصمیمی که گرفتم خیلی بهتره...می خوام بهم کمک کنید...تنهام نذارید و راهنماییم کنید...چه طوری می شه که با هیچ کدوم از اطرافیانم درد و دل نکنم و حرفام رو تو دلم بریزم...

منتظر نظرات و کمکاتون هستم...

ممنونم...

راستی یادم رفت بگم من الان یه دادش تقریبا 4 ماهه دارم که خیلی پیشم عزیزه...ولی هرگز نمی تونه تنهایی من رو پر کنه....فقط سرگرمم می کنه...

دوستتون دارم و می خوام که بهم کمک کنید...


 

نوشته شده توسط هستی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 15:30 موضوع | لینک ثابت


خدایا بی پناهم....

می دونی من یه پرندم که اسیر یه نیازم

واسه پرواز دوباره حاظرم که جون ببازم..

از خودم بدم می یاد احساس می کنم خیلی گناهکار بودم که خدا من رو نطلبید که برم اعتکاف هر چی اصرار مامانم کردم اجازه نداد می گه سه روز زیاده من نمی تونم تحمل کنم....منم گفتم مامان اگه نذاری برم احساس می کنم خدا منو نبخشیده... مامانم هم گفت آره حتما نبخشیده خیلی ازش زورم گرفت خودش اجازه نمی ده برم حرفم رو هم تایید می کنه...

دوست داشتم التماسش کنم ولی وقتی می گه دلم برات تنگ می شه خجالت می کشم حرف دیگه ای بزنم گفتم مامان به خدا از موقعی که بهت گفتم که دیگه با هاش(منظورم عشقمه)ارتباط برقرار نمی کنم به خدا هنوز رو قولم موندم...مامانم هم گفت میدونم...خودش خبر داره که من و عشقم دیگه هیچ ارتباطی با هم نداریم ولی خوب حتما لیاقت نداشتم که برم...این قدر دعا کردم که خدا منو ببخشه منو بطلبه که سه روز فقط خودم و خدای خودم باشیم ولی نشد....حتما باید باز بهتر باشم....ولی ما به اشتباهمون پی بردیم و دیگه هرگزم تکرارش نمی کنیم...همون جور که هفت ماهه رو قولمون موندیم...ازتون می خوام که دعا کنید خدا منو ببخشه...

بنده همان به که تقصیر خویش

عذر به درگاه خدای آوررد

ورنه سزاور خداوندی اش

 کس نتواند که به جای آورد...

 


 

نوشته شده توسط هستی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت


خیال...

مرا به سمت دل خود صدا کن این شب ها

که با خیال نگاهت دقایقی دارم...

...

امروز رفتم کتابخونه واسه اولین بار می خواستم زیست بخونم...رشته ام ریاضی بود قرار بود کنکور ریاضی هم بدم ولی به تنها رشته ای که علاقه داشتم ریاضی محض بود همه گفتن نرو آخرش دبیریه...بابام گفت خستت می شه...بعد هم گفت بخون سال دیگه کنکور تجربی بده برو داروسازی...منم ترسیدم قبول نشم امسال آخه نخونده بودم زیاد و از اونجایی که بابام می دونه عاشقم ترسیدم فکر کنه به خاطر عشقم نتونستم درس بخونم واسه همین گفتم ضرر بهتر از رسواییه و این شد که تصمیم گرفتم امسال کنکور تجربی بدم...التماس دعا دارم ازتون...

به قطره قطره اشک تو خدا نظره می کند

به وقت گریه ها چراخدا خدا نمی کنی...


 

نوشته شده توسط هستی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 22:54 موضوع | لینک ثابت


فاصله

از دریچه ی قلبم نگاه کن

نسیم های خیس نوازش را...

و بر جدار کلبه ی بیرنگم

 آفتاب ساده ی زیستن را ترانه ساز....

...

من تکه ی ترک خورده ی تنهایی یک جسمم...

.

تصمیم گرفتم از فردا درس بخونم بهم کمک کنید...با دعاهاتون...

و البته نظرات دلگرم کنندتون...

ممنونم...


 

نوشته شده توسط هستی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 1:7 موضوع | لینک ثابت


سلام اول...

سلام خوبید...

می خواستم بایکی حرف بزنم

کسی رو نداشتم همه ی زندگیم عشقم بود که اونم ازم گرفته بودن...گفتم از نو بیام تو اینترنت و یه وبلاگ جدید بسازم تا مخاطبم همه باشن و هیچ کس...

 ازتون می خوام که بهم کمک کنید و تو اوج تنهاییام تنهام نذارید...

من دختری هستم از تبار عاشقان...


 

نوشته شده توسط هستی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 16:20 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting